لشکر عشق

                                       لشکر عشـــق

 

                               حد یـث دل بـه دلبـر مینویسم

                     چوشعری تازه و تر مینو یسم

                      زعشــق آتشیـن و نا له ء دل

                      به پیغامی زیکسـر مینو یسم

                      وگرخوابم ربوده لشکـرعشق

                      حضــور ماه و اختـر مینویسم

                      تمام شب ستـاره می شمـارم

                      سحربا مشک وعنبرمینویسم

                      بیــاد چشم مست دلبـرینـش

                      کنــار جام و ساغرمینویســم

                      (عــزیــزه) در ادبگــاه محبــت

                      سـرود عشق, بازرمینـویـسم

                        

                                3/10/2011              

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدعلی رضایی

باعرض سلام وصمیمیت خدمت شما[گل][گل][گل] داشتن دوستان خوب وصمیمی مایه دلگرمی است[گل][گل][گل] از بابت اظهار لطفی که به حقیر داشتید بسیار سپاس گذار و ممنونم[گل][گل][گل] داستانی رو که میبینی یکی از دوستان خردسال نتیم نوشه دلم نیامد پیشکش نکم در پناه حق همیشه شاد وامید وار قلمت هم مانا[گل][گل][گل] روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان ازخیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار مجبور شدم از این پاره آجر استفاده کنم . مرد بسیار متاثر شد و از پسر

محمدعلی رضایی

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار مجبور شدم از این پاره آجر استفاده کنم . مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند [گل][گل][گل]

انجمن فرزانگان کویر

با سلام آیا یک با یک برابر است ؟ ..........معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست انجمن فرزانگان کویر

رایحه گل یاس

با سلام و ادب و احترام و آرزوی توفیقات روز افزون . از وبلاگ شما دیدن کردم و اشعار بسیار زیبا و ارزنده و آموزنده شما را به دقت مطالعه کردم . انشاءالله قلم و کلام شما همیشه مورد بهرمندی و هدایت دوستان باشد باشد .. خدا نگهدار ... فـروغ دیـــده ام سیمــای قــرآن دلــم روشن زفیض ورای قـــرآن بشـارت میــدهد از لطـف ایـزد خـطـوط روشن وزیـبــای قــرآن به اســرارالـف لامش نبـرد پـی کسی تا حال از فحـوای قــرآ ن زعرش آمد محمد(ص) را مبـارک کــلام و رحمــت مــولای قــــرآن بشر آموخــت درس زنــدگی را زعــلم و حکمــــت والای قــرآن

محمدعلی رضایی

الهی ! با خاطری خسته، دل به تو بسته،، دست از غیر تو شسته ،، و در انتظار رحمتت نشسته ام،، بدهی، کریمی،، ندهی، حکیمی،، بخوانی ،شاکرم،، برانی، صابرم،، الهی ! احوالم چنانست،که میدانی،، و اعمالم چنین است که میبینی،، نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز،، الهی ! مشت خاکی را چه شاید،، و از او چه برآید و با او چه باید؟؟ دستم بگیر یا ارحم الراحمین.....! <<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> باسلام وصمیمیت[گل][گل][گل] خوب و خوش وسلامتی از بابت سر زدن واظهار لطفت شما خیلی ممنونم[گل][گل][گل] وعرض تبریک بابت مطالب زیبایی که می نویسی دست مریزاد[گل][گل][گل] التماس دعای فراوان درپناه حق همیشه شاد وامیدوار و قلمت مانا[گل][گل][گل]

امین

سلام خسته نباشید اگر دوباره متولد بشید و خواسته باشید یه زندگی جدید رو آغاز کنید آیا همون کارایی رو که تا حالا کردید انجام میدید یا زندگی خودتون رو تغییر میدید؟ این سوالیه که خیلی ها به اون جواب منفی میدن میگن ما از فرصت ها اون طور که باید و شاید استفاده نکردیم؟ شما اگر دوباره متولد بشید چکار می کنید ؟ منتظر نظرتون هستم؟[گل][گل][گل]

شایق صحرا

عزیزه جان عنایت! حلول عید سعید قربان را به شما و فامیل محترم تان تبریک و تهنیت می گویم، امید روز های عید به خوبی سپری گردد. عابد

گلشهز

سلام شعر بیسیار قشنگی بود. و واقعا لذت بردیم. تشکر با ارزوی موفقیت روز افزورن برای همه اهالی هنر